من کیم؟

سلام من سهند علوی هستم و15 سال سن دارم و در قزوین به دنیا اومدم.

از پیش دبستانی تا کلاس ششم در مدرسه نخبگان درس خوندم.🤯

از هفتم تا نهم در مدرسه خلیج فارس درس خوندم و از 1 مهر 1405 به دهم میروم و هنوز رشتم رو انتخاب نکردم ولی به احتمال زیاد کامپیوتر میرم💻.

حالا تا مهر وقت هست😁. و خوشبختانه نسبت به درس خوندن هفتم تا نهمم الان توی دهم همه ی رشته ها رو میتونم برم😀. و این یه پوئن مثبته➕✅.

کلاس هایی که رفتم و کارام

مامان بابام از 3 سالگی منو بردن کلاس و تا وقتی عمر کنم باید کلاس برم.😁

اولین کلاسی ک رفتم زبان چینی بود. 😜نه بابا😮 باور کردی؟

شوخی کردم کلاس اولی که رفتم کلاس زبان انگلیسی بود.

بعد اون فک کنم صخره نوردی🧗🏻‍♂️ رفتم بعدش کلاس های دیگه.

فک کنم از بچگی تا الان حدود 20،30 تا کلاس رفتم🤯🤯. و البته بدم نیست، چون چیز میز یاد میگیرم و به درد آیندم میخوره😏.

و البته تا یادم نرفته من از اوایل تیر تا ، فک کنم تا اواخر مرداد سر کار بودم🤔.

حدس بزنید چه کاری؟؟؟؟؟؟؟؟

داروخونه🏥💊.

روز هایی که بی دلیل میخواهم گریه کنم

این سوال؟ سخته. خیلی سخته. چون جوابش رو خودمم نمی‌دونم🤔. بعضی شب‌ها🌙 که همه‌چیز خوبه👍، که کسی👱‍♂️چیزی بهم نگفته🔊❌، که حتی خوشحالم😂 ، یهو یه سنگینی⬛ میاد روی دلم. نه از غم😔، نه از خستگی🥱، فقط…  از یه جای ناشناخته؟؟.

شاید به خاطر اینه که یه عالمه حرف نگفته توی دلم مونده🤐.  شاید به خاطر اینه که دارم بزرگ🧑 می‌شم و نمی‌دونم؟؟ قراره چه بشه.؟ شاید به خاطر اینه که بعضی روزا🌞 فقط خودم رو کم می‌بینم.  یا شاید فقط به خاطر اینه که من یه آدمم🧑 ، و آدم‌🧑ها گاهی گریه می‌کنن😢، بدون دلیل؟؟.

و می‌دونی چیه؟ فکر می‌کنم اشکالی هم نداره. بعضی وقتا گریه😢، راهیه که دلت بهت می‌گه🔊 من هنوز زنده‌ام😀، هنوز حس دارم.  پس شاید این   گریه‌ها😢، نه نشونه‌ی ضعف😢، بلکه نشونه‌ی اینه که هنوز زندم😀.

اگه می‌تونستم زمان رو متوقف کنم، توی کدوم لحظه می‌موندم؟

راستش   توی هیچ لحظه‌ی خاصی⌚.  نه توی بهترین روز زندگیم🎉، نه توی قشنگ‌ترین✨خاطرم. توی همون لحظه‌های ساده می‌موندم. مثل وقتی که بعد از یه روز سخت😪، می‌خوابم روی تختم🛌 و هیچ فکری🤔 توی سرم🧠 نیست❌.  یا وقتی که مامانم👩 یه چای☕ می‌ذاره جلوم و هیچی نمی‌گه🔈. یا وقتی که بارون⛈ می‌باره و من از پنجره نگاه می‌کنم.

این لحظه‌ها⌚، لحظه‌⌚هایی هستن که هیچ‌کس نمی‌بینه‌شون، ولی من👦 حسشون می‌کنم. اگه زمان متوقف⏳ می‌شد،  اون‌جا می‌موندم. نه برای اینکه خاصه✨، بلکه برای اینکه واقعیه. بدون نمایش، بدون انتظار، فقط خودم و دنیای کوچیکم.

چیزهایی که توی آینه به خودم می‌گم، ولی به کسی نمی‌گم

آینه🔲 تنها جاییه که می‌تونم بدون نقاب🎭 بایستم🧍‍♂️. نه کسی قضاوتم👨‍⚖️ می‌کنه، نه کسی منتظره چیزی بشنوه👂. بعضی وقتا صبح‌ها🌞 که بیدار می‌شم، چند دقیقه‌ای🕓🕔 به آینه🔲 نگاه می‌کنم و به خودم می‌گم🔊  امروز🌞 چی داری؟   یا  دیشب🌙 چرا انقدر فکر🤔 کردی؟   یا تو که این‌طوری نیستی، پس چرا این‌طوری نشون دادی؟

این حرفا رو به هیچ‌کس👱‍♂️ نمی‌گم❌، چون اگه بگم، یا مسخره می‌شم🤣، یا می‌گن تو هنوز بچه‌ای👶، این فکرا🤔 چیه؟ ولی آینه🔲 می‌دونه. آینه🔲 می‌دونه که من گاهی چقدر خسته‌ام   🥱 . ولی خب، بزرگ شدم دیگه🧑.

سکوت‌هایی که بلندتر از هر فریادی حرف می‌زنن

بعضی وقتا سکوت🤫، از هر کلمه‌ای🅰 پرحرف‌تره🔊. یه نگاهِ👀 خاموش، یه مکثِ کوتاه، یا یه بی‌توجهیِ🙈 ساده، گاهی بیشتر از هزار تا فریاد🔊، توی دلت فرو می‌ره🗡.

تو زندگی‌ام روزایی🌞 بوده که کسی چیزی بهم نگفته🔈، ولی سکوتش🤫، همه‌چیز رو بهم فهمونده🔊. مثلاً وقتی یه دوست👱‍♂️،   دیگه مثل قبل پیام🗨 نمی‌ده❌،  یا وقتی یه آدم👨‍🦱، توی جمع دیگه به چشمانت👀 نگاه نمی‌کنه. اون سکوت‌ها🤫، یه عالمه حرف🅰 ناگفته🔈 داشتن که هیچوقت به زبان👅 نیومدن❌.

ولی از اون طرف، سکوت‌های قشنگی✨ هم هستن✅. سکوتی که توی خونه🏘 با یه لیوان چای☕ و توی این هوای بارونی⛈ میشینی   و هیچکس 👩👨نیست❌، ولی احساس آرامش💆‍♂️ می‌کنی. سکوتی که توی اتاقت🛏 وقتی داری به آینده فکر می‌کنی🤔، بلندتر از هر برنامه‌ریزی، مسیرت رو بهت نشون می‌ده.

سکوت🤫، هم می‌تونه✅ زخم بزنه💘، هم می‌تونه بهبود بده. فرقش👱‍♂️👦 توی اینه که چه کسی؟ ساکته🤫، و چه حسی😂🥰😔 پشت اون سکوت🤫 پنهونه.؟

اون روز🌞 فهمیدم که سکوت🤫، گاهی پر از معنی‌ست، اگه بلد باشی✅ صداش🔊 رو بشنوی👂.

روزی که فهمیدم بزرگ شدن یعنی چی

همیشه فکر می‌کردم🤔 بزرگ شدن یعنی قد بلندتر شدن🧎‍♂️🧍‍♂️، یا اینکه دیرتر بخوابی🕘🕝، یا بتونی بری خونه‌ی دوستت🏡👱‍♂️. ولی بزرگ شدن هیچ‌کدوم ازاینا نبود❌❌.

ولی فهمیدم بزرگ شدن یعنی چیز هایی که مجبوری انتخاب کنی✅، حتی اگه هیچکدومش رو دوست نداری🤢.بزرگ شدن یعنی وقتی کسی بهت ظلم می‌کنه😈 البته نه هر ظلمی، لبخند بزنی😀 و بگذری🚶‍♂️، نه به خاطر اینکه ضعیفی، به خاطر بلوغ👦👨. فهمیدم بزرگ شدن یعنی قبول کنی👍 که بعضی آدما رفتنی‌هستن👵👤، بعضی دوستیا👱‍♂️ تموم‌شدنی‌هستن❌، و بعضی آرزوها✨ هیچوقت به واقعیت نمی‌رسن❌، ولی بازم باید ادامه بدی▶.

بزرگ شدن یعنی بدونی کی باید بایستی🧍‍♂️ و کِی باید بگذری🚶‍♂️. و گاهی گذشتن، خیلی بزرگ‌تر ⬛از ایستادنه◼.

اگه می‌تونستم یه روز رو دوباره زندگی کنم

روزی🌞 رو انتخاب✅ می‌کردم که برای اولین‌بار به خودم گفتم نه❌، دیگه بسه❌. یادم میاد یه روز، کلی کار روی دوشم جمع شده بود. هم تکلیف مدرسه📖، هم پروژه‌ی سایت ها💻، هم یه سری کارای دیگه که بهم سپرده بودن. همه ازم انتظار داشتن که سریع‌ ⚡باشم. منم مثل همیشه سعی می‌کردم همه رو راضی✅ کنم، تا جایی که دیگه خسته شدم😴.

اون روز، یهو دیدم که دیگه نه حوصله‌ی هیچ کاری رو دارم، نه انرژیشو❌🔋. نشستم توی اتاق و به خودم گفتم سهند، تو که ربات🤖 نیستی❌. تو یه آدمی👦. حق داری خسته بشی😴، حق داری اشتباه کنی❌، حق داری یه روز هیچ کاری نکنی.

اون روز🌞 چند ساعت فقط به آسمون⛅ نگاه کردم، به موسیقی  آروم🎶🔉 گوش دادم، و هیچ کاری نکردم. فرداش🌞، با انرژی🔋 دوباره🔃 برگشتم به کارم💻، و حتی بهتر از قبل بودم.

اگه می‌تونستم✅ اون روز🌞 رو دوباره زندگی کنم، به خودم زودتر می‌گفتم که بسه✋ دیگه، خودتو اذیت نکن. استراحت کن😴، دنیا که قرار نیست با یه روز🌞 تموم بشه.

چیزایی که تو مدرسه یاد نمیگیری

هر روز صبح🌞 می‌ریم سر کلاس🏫، کتاب رو باز میکنیم📖 ، یه سِری فرمول📋 و تاریخ🕰 و قانون📜 حفظ می‌کنیم، امتحان می‌دیم، نمره💯 می‌گیریم، و تموم. ولی تهش، چند تاشون واقعاً توی زندگی به کارمون میاد؟

هیچکس بهمون یاد نمی‌ده که چطور شکست رو قبول👍 کنیم. وقتی یه نمره‌ی💯 بد❌ می‌گیریم، همه می‌گن درس نخوندی، ولی هیچکس نمی‌گه مهم نیست، دفعه‌ی بعد بهتر می‌شی.

هیچکس بهمون یاد نمی‌ده که چطور از خودمون انتظار نداشته باشیم . همه می‌خوان بهترین✅✅ باشیم، ولی هیچکس نمی‌گه که گاهی معمولی✅ بودن هم کافیه👍.

هیچکس بهمون یاد نمی‌ده که زندگی فقط مدرسه🏫 و نمره💯 نیست. زندگی یعنی اشتباه❌ کردن و رشد🌱🌲 کردن، یعنی انتخاب کردن بین راه‌های مختلف.

 خودت رفتی، خودت یاد گرفتی، خودت ساختی. این چیزایی هستن که واقعاً مهمن🌟، اون‌هایی هستن که خودت کشفشون می‌کنی، نه اون‌هایی که تو کتاب‌ها📖 نوشته شدن✍.

پس شاید بزرگ‌ترین درسی که تو زندگی می‌گیریم، اینه که بهترین معلم‌ها👨‍🏫 کتاب‌ها📖 نیستن❌؛ تجربه‌ها، اشتباه‌ها، و جرئت شروع کردن هستن.

روزهایی که هیچکس نمی‌بینه

15 سالگی عجیبه😮. بین بچگی👦 و بزرگی👨 گم شدی، همه ازت انتظار دارن بهترین✅✅ باشی، ولی کسی نمی‌پرسه خودت چه حسی داری؟.

بعضی روزا فکر می‌کنم🤔 چرا بعضی‌ها از من بهترن؟ ولی بعد می‌فهمم شاید اشتباه❌ مقایسه می‌کنم. شاید اون‌ها زودتر شروع کردن، یا شاید من دارم خودم رو با چیزی مقایسه می‌کنم که قرار نیست شبیهش باشم.

یه روزی فکر می‌کردم تنها کسی‌ام که استرس😬 داره، تا اینکه فهمیدم همه‌ی همسن‌هام یه جورایی مشکلاتی دارند برای همین فهمیدم تنها نیستم، حتی اگه گاهی توی جمع حس کنم تنهام.

کاش بزرگ‌ترها بدونن که فقط نمره مهم💯 نیست❌. نمره💯 مهمه⭐، ولی همه‌چیزمون نیست. یه جمله‌ی محبت‌آمیز از یه معلم👨🏫، می‌تونه روزمون رو عوض🔃 کنه.

اگه می‌تونستم به خودم توی ۱۰ سالگی چیزی بگم، فقط می‌گفتم نگران 😬نباش❌، همه‌چیز درست✅ می‌شه. خیلی از چیزایی که اون موقع فکر می‌کردم🤔 دنیا تمومه، الان اصلاً مهم نیستن.

بعضی روزا هیچی حالیم نیست. نه حوصله‌ی درس📖، نه فکر کردن🤔، نه حتی حرف زدن. ولی یاد گرفتم این روزا هم می‌گذره، مثل ابری🌧 که رد می‌شه و آفتاب🌞 درمیاد.

بعضی آدم‌ها میان توی زندگیت و مسیرت رو عوض🔃 می‌کنن، بدون اینکه خودشون بدونن. یه معلم،👨🏫 یه دوست👱♂️، یا حتی یه غریبه. اون آدم‌ها رو باید توی قلبم نگه دارم.

اگه یه روز مدرسه🏫 رو خودم طراحی🖊 می‌کردم، جوری می‌ساختمش که بچه‌ها عاشقش🥰😍 بشن، نه اینکه ازش فرار🏃♂️ کنن. مدرسه‌ای🏫 که استعدادهای مختلف رو ببینه👀، نه اینکه همه رو توی یه قالب بریزه.

و می‌دونم که اون چیزی که امروز هستم، قرار نیست همون باشه که فردا می‌شم. دارم بزرگ می‌شم، دارم خودم رو پیدا می‌کنم

سفر به فضا (یک پیام از نا کجا آباد) قسمت اول

ساعت ⌚2:40 شب🌛 بود.

داشتم تو اتاق سایتم💻 رو درست میکردم که یهو صفحه ی لپ تاپ💻 پرید و یه دفعه صفحه سیاه شد با نوشته های سفید.

سهند تو انتخاب شدی. فردا ساعت 6:30 صبح، یه سفینه بالای پشت بوم منتظرته، بیا.

یه لحظه گفتم هکم🧑🏻‍💻 کردن. اومدم کامپیوترو💻 ببندم که یدفه یه صدا گفت🔊:

نترس من اینجام.    اون موقع بد تر ترسیدم😱.

چرخیدم دیدم هیچکس نبود👨🏻❌. به پنجره🪟 نگاه کردم. دیدم یه نور آبی تو آسمون می درخشید✨. نه چراغ💡 بود نه چیز دیگه. با خودم گفتم بابا اینا همش خوابه😴.

رفتم پشت بوم دیدم یه سفینه نقره ای🛸 با در 🚪باز منتظرم اونجاس. تو سفینه یه کنترل🕹️ یه صندلی و یه یادداشت✉️ بود. تو کاغذه نوشته بود: تروخدا سوار شو به کمکت نیاز داریم.

یه نفس عمیق کشیدم، که بِرم یا نَه . همین که پامو گذاشتم، یهو در بسته شد. اون لحظه از ترس😱 داشتم میمردم😵.

سفر به فضا (سفر به آلفا سنترِ بی(alpha center b) قسمت دوم

سفینه🛸 با سرعتی که هیچوقت تجربه نکرده بودم، از زمین🌏 خارج شد.

زمین🌏 کم کم کوچیک شد، تا حدی که شبیه به یک توپ🥎 آبی و سبز توی تاریکی بی نهایت🌆 شد.

یه صدای🔊 مصنوعی و ترسناک😱 از بلندگو ها📢 گفت:

خوش اومدی سهند. تو به مقصد رسیدی، سیاره آلفا سنتر بی، که 4/2 سال نوری با زمین فاصله داره.

البته با سفینه🛸 کلا ده دقیقه میشه.

گفتم: هااااا. چجوری سرعت نور رو شکوندی؟

گفت: نَه. فقط فضا رو تا کردیم😂. رسیدی بهت میگم.

از پنجره نگاه کردم🪟. ستاره ها مثل خط های نور از کنارم میرفتن🌠.

یه لحظه گفتم مگه فیلم علمی تَخَیُلیِه.  دستمو🖐🏻 گاز گرفتم دیدم بیدارم.

10 دقیقه بعد سفینه🛸 تو یه سیاره ابی قرمز وایستاد.

پرسیدم: اینا چیَن؟ اصلا آب داره اینجا؟هوا چی داره؟

سفینه روی یه سطح فرود اومد. از در🚪 بیرون رفتم. همه چیز شبیه زمین🌍 بود.  ولی همه چیز بر عکس زمین بود. مثلا درختا🌳 ریششون بالا بود برگ هاشون تو خاک. یا مثلا آبشارا🌊 از پایین به بالا میریختن و جالب ترینشون این بود که ابر ها☁️زیر پات🦶🏻 حرکت میکردن. و … .

یه صدای🔊 آشنایی گفت: این سیاره زمین🌏 است ولی وارونه🔃.

اینجا قوانین فیزیک برعکسه🔃. ولی یه چیز دیگه هم هست.

برگشتم. یه موجود نورانی با چشمانی درشت شبیه به یه آدم👨🏻 ولی نورانی تر کنارم بود.

خنده ای☺️ کرد و گفت: اینجا گرانش با افکارات کار میکنه. اگه به چیزی فکر کنی به سمت همون کشیده میشی. پس مواظب باش به چیز بدی فکر نکنی.

نگاهش👀 کردم و گفتم: تو کی هستی؟    گفت: من راهنماتم🗺️. و تو برای مأموریت بزرگی اینجایی.

سفر به فضا (مأموریت ساخت سیاره) قسمت سوم

راهنما🗺️ اسمش آریس بود. آریس گفت: این سیاره قبلنا شبیه به زمین🌏 بوده، ولی 100 سال پیش، موجوداتی🧟‍♂️ با افکار بد❌ و منفی➖، جاذبه رو  وارونه🔃 کردن و همه چیز رو بهم ریختن. و حالا کُل تمدونِشون در خطره⚠️.

به آریس گفتم که من کلا 15 سالمه.

آریس گفت: دقیقا به خاطر همینه.

گفتم: چی به خاطر همینه؟

گفت: چون ذهن🧠 نوجوونا  خالص ترین و قوی💪🏻 ترین افکار رو داره. تو میتونی با یه فکر🧠 درست سیاره رو درست✅ کنی.

یه خودم گفتم: همه چیز درست میشه، این سیاره میتونه دوباره قشنگ✨ شه.

ولی لحظه آخر حواسم به چیز های بد❌ رفت و سیاره از اونی که بود بد تر❌❌ شد.

وقتی حواسم به اونا رفت تمرکزم بهم ریخت. و هی نمیتونستم اونجا رو درست✅ کنم.

آریس گفت: یه نفس عمیق بکش بعد درست کن.

من یه نفس عمیق کشیدم و بعد دوباره🔃 تلاش کردم و واقعا شد.

وقتی تمرکز کردم همه چیز داشت کم کم درست میشد. درختا🌳 ریشه هاشون رفت تو خاک آبشارا🌊 از بالا به پایین میریختن.

آریس خندید☺️ و گفت: دمت گرم👍🏻 تو مارو نجات دادی.

حالا بابت این کار چه پاداش🎁 میخواهی؟ من که داشتم میمردم😵 از ترس😱 گفتم فقط منو ببرید خونه🏡. تو راه🌌 کلی فکر کردم که چقدر افکار خوب میتونه دنیا رو عوض🔃 کنه.

سفینه🛸 روی پشت بوم نشست، پیاده شدم.

رسیدم خونه🏡 و فکر🧠 کردم چرا این تجربمو تو سایتم💻 نذارم؟ و شروع به گذاشتن این خاطره در سایتم💻 کردم.نفس عمیق کشیدم و با فکر🧠 کردن به چیزایی که یاد گرفتم، چشامو😬👀 آروم بستم و با تمام وجودم مشغول نوشتن شدم. 

چیزایی که رو مُخَمَن

بیدار شدن با آلارم😫⏰، اونم وقتی توی بهترین جای خوابت😴 هستی دقیقاً همون لحظه‌ای که توی خواب داری پیتزا🍕 می‌خوری، یهو صدای بوق بوق آلارم⏰⏰⏰ میاد و مجبوری از خواب بپری🤬. اون لحظه از ته دلم متنفرم از این اختراع لعنتی⏰ که نذاشت پیتزام🍕 رو بخورم.

اونایی که می‌گن چرا سایت زدی؟ اینستاگرام که داری.👇

دوست دارم بگم: آره داداش، اینستاگرامَم دارم. ولی 🤬🤬🤬اونجا نمیشه یه مطلب 1000 کلمه‌ای نوشت، با فونت دلخواه، با رنگ‌های خاص، با یه چینش منظم😤. اینستاگرام گالری مَردُمه، سایت مال کارای جدیه🧐.

یا اون لحظه‌ای که یه ایده‌ی ناب👍👍 به ذهنت می‌رسه، ولی تا می‌خوای بنویسیش🖊، یادت می‌ره. مثلا توی حموم🚿 یا موقع خواب😴، یه ایده‌ی طلایی میاد توی ذهنم، می‌گم فردا می‌نویسمش🖊. فردا که می‌شه، هیچی یادم نمیاد. کاش یه دفترچه📒 همیشه همراه داشته باشم، یا کاش مغزم🧠 یه دکمه‌ی save داشت.

15 سالگی از نگاه من

صبح زود بیدار شدن😫 با هزار تا زور، اونم برای چی؟ برای رفتن به مدرسه‌ای🏫 که ۶ ساعت توش بشینی🧎‍♂️ و به ساعت⏱ نگاه کنی که کِی تموم می‌شه. ولی راستش، بین زنگ‌ها🔔 با رفقا گپ زدن و حتی اون دعوائه😡 و مسخره‌بازی کردن🤣، ارزش همه‌ش رو داره.

با یه پیام✉ از رفیقت، روزت عوض می‌شه. با یه نمره‌ی📄❌ بد، روزت خراب می‌شه. با یه تعریف کوچیک، تا ابد👴،خوشحالی.

همه‌چیز تند تند عوض می‌شه، ولی این  خیلی قشنگه.

چیزایی که الان برات مهمه، مثلاً یه بازی 🎮 یا یه سریال🎞،۱۰ سال دیگه اصلاً یادت نمیان. ولی چیزایی که الان می‌سازی، مثل همین ممکنه سال‌ها باهات بمونه. پس به جای تلف کردن وقت⌚، یه چیزی بساز که موندگار باشه.

همه می‌گن مردی واس خودت شدی ها👨😂، ولی خودت هنوز هم حس می‌کنی یه بچه‌ای👦. هنوزم از تاریکی می‌ترسی🌚😨، هنوزم دلت می‌خواد یه کسی بغلت کنه👩‍👦، هنوزم بعضی شب‌ها دلت برای روزهای قدیم تنگ می‌شه. ولی این حس‌ها رو کسی نمی‌بینه🙈، چون همه فکر می‌کنن دیگه بزرگ شدی👨.

هنوز نمی‌دونی موفقیت💲 یعنی چی، ولی کلی فیلم آدم‌های موفق رو می‌بینی. هنوز نمی‌دونی زندگی یعنی چی، ولی داری زندگیت رو می‌کنی. شاید هم همینه که می‌گن زندگی.

یه روزی فکر می‌کنی🤔 کل دنیا فهمیدنت👍، یه روزی حس می‌کنی هیچکی نمی‌فهمتت👎. یه روزی از همه چیز خوشحالی😂، یه روزی بی دلیل ناراحتی😔. این ها، مغز🧠 رو حسابی به چالش می‌کشن. ولی راستش، همون ناراحتی‌😞های بی‌دلیل، یه جورایی قشنگن، چون ثابت می‌کنن که هنوز زنده‌ای و حس داری.

نوجوانی

به نظر من نوجوانی👦 بهترین دوره در طول عمره. شایدبگید چرا؟

آخه در نوجوانی تو به بلوغ میرسی، جوان👦 تر از بز رگسالی👨 هستی و بزرگتر از کودکی👶.

و وقتی به بلوغ میرسی چیز های جدیدی تجربه میکنی.

و این دوره چون سن خوبی داری👍 میتونی کار یاد بگیری(کارکنی)👷‍♂️ و همچنین در کنار کار👷‍♂️، بازی🎮هات هم داری، در حالی که وقتی بزرگ👨 شی دیگه اون بازی ها قدیمی میشن🧩 و دیگه بازیشون🎮 نمیکنی و برات چرت😕🥱 میشن.

و اینکه تو نوجوانی👦 انرژی🔋 بیشتری داری تا بزرگسالی👨.

و… .

من که تو کل عمر این دوره رو بیشتر از همه دوست دارم

شماچی؟

راه های رسیدن به موفقیت

به نظر من یک نفر میتونه از راه های مختلف به موفقیت💲 برسه.

مثلا کار کردن👷‍♂️، مثل من طراحی سایت💻، فروش اکانت💲🎮، ساخت بازی🎮، شرط بندی😂و… .

ولی به نظر من کار کردن👷‍♂️ بهترین منبع درآمده💲. بعد کار کردن👷‍♂️، بهترین منبع درآمد، طراحی سایته💻✅. و به نظرم راحت تر از کار کردنه👷‍♂️.

کار های من تو شنبه

شروع روز من با بیدار شدن شروع میشه🤣.بعد پامیشم😁.

و بعدش سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 11 صبح.

بعد ساعت 11 میرم دفتر🏢 تا ساعت 1 طراحی سایت دارم.

بعد با تاکسی🚖 میرم خونه🏘 تا ساعت 5 بعد مامانم ماشین میگیره میرم  کلاس زبان🅰🅱.

بعد ساعت 7:30میام به سمت خونه🏘 با اتوبوس🚍 و ساعت 8 شب میرسم خونه🏘 .

تا 9 میشینم🧎‍♂️ تا مامان بابام بیان. بعد که اومدن، شام میخورم🍕🍔🍟بعد میگیرم اِین خرس🐻😴 میخوابم.

کار های من تو یکشنبه

سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 1 ظهر.

بعد تا 6 خونم🏘 بعد با اتوبوس🚍 میرم کلاس پارکور🤸‍♂️تا 9. بعد ساعت 9 با بابام👱‍♂️ یا بابای دوستم👨‍🦱 میام خونه. میشینم🧎‍♂️ تا مامان بابام بیان. بعد که اومدن، شام میخورم🍕🍔🍟بعد میگیرم اِین خرس🐻 میخوابم.

کار های من تو دوشنبه

سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 1 ظهر.

بعد از ساعت 1 میام خونه🏘 تا ساعت 5 استراحت🛌 میکنم.

بعد مانانم برام ماشین🚗 میگیره تا ساعت 6  به کلاس فن بیان🎤 برسم.

بعد ساعت 8 شب میام به سمت خونه🏘.

تا 9 میشینم🧎‍♂️ تا مامان بابام بیان. بعد که اومدن، شام میخورم🍕🍔🍟بعد میگیرم اِین خرس🐻 میخوابم.

 

کار های من تو سه شنبه

سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 1 ظهر.

بعد تا 6 خونم🏘 بعد با اتوبوس🚍 میرم کلاس پارکور🤸‍♂️تا 9. بعد ساعت 9 با بابام👱‍♂️ یا بابای دوستم👨‍🦱 میام خونه. میشینم🧎‍♂️ تا مامان بابام بیان. بعد که اومدن، شام میخورم🍕🍔🍟بعد میگیرم میخوابم.

کار های من تو چهار شنبه

سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 1 ظهر.

بعد مبام خونه🏘 تا 5:30 . 6 تو کلاسم زبان🅰🅱تا 7:30 و 8 با اتوبوس🚍 میام خونه و اِین همیشه تا 9 میشینم🧎‍♂️ تا مامان بابام بیان و شام میخوریم🍕🍔🍟 و میخوابم😴.

کار های من تو پنجشنبه

سریع لباس میپوشم🧥 میرم سر کار🏣،از ساعت 9 صبح تا 1 ظهر.

و تا 5 استراحت میکنم و بعد میرم کلاس توی آموزشگامون🏢 تا 6:30 و بعد میرم خونه تلویزیون📺 میبینم با مامان بابام شام🍕🍔🍟 میخوریم میگیرم میخوابم😴.

نصیحت های خودم به خودم

من معمولا در جمع اگر به من چیزی بگن عصب😡ی شم، معمولا یه خودم میگم به حرف بقیه گوش نده.

و یا وقتی خیلی ناراحتم🙁 به خودم میگم نگران نباش😟 همه چی درست میشه.

یا وقتی تو یه روز هیچ تغییری اتفاق نمیوفته،به خودم میگم  بعضی اوقات کافیه بهتر از دیروزت باشی.

یا وقتی ناراحتم که چرا سایت میزنم؟ به خودم میگم: سایتت رو به خاطر بقیه درست نکن. به خاطر خودت درست کن حتی اگر یه نفر سایتت رو ببینه، اون یه نفر خودت باشی.

و با این حرفا خودم رو آروم میکنم.

سوالم از خودم

همیشه سوالم این بود که : چرا اینجام، تو این جایگاه، تو این خونه، تو این آموزشگاه؟

ولی فهمیدم خدا منو تو این شرایط گذاشته تا زندگی بهتری داشته باشم و بابت این موضوع شکرش میکنم🤲.

فیلم ها و انیمیشن هایی که دیدم

من همه انیمیشن های دنیا رو دیدم🤯 یعنی اگه یه انیمیشنی بگی که من ندیده باشم بهت جایزه میدم💵.

ببین انقد دیدم که نمیتونم بشمارم 😵من از کارتون هیولایی در پاریس🧛🏻‍♂️ یا مثلا عروس مرده👰🏻‍♀️ که مال خیلی وقت پیشه دیدم تا همین داستان اسباب بازی های 5 که تازه اومده .

شاید بگی چقد بیکاری🥱 یا چقدر وقت داری⌚ میشینی میبینی.

ولی اینو بهت بگم باورت نمیشه. من توی هفته به غیر جمعه که طبیعتا تعطیله،همه روز ها کلاس دارم😯. البته یکشنبه هم کلاس ندارم.

خلاصه نه وقت دارم نه بیکارم حوصلش باشه و کارامو کرده باشم میشینم میبینم.

البته هرز چندگاهی یه فیلم هم میبینم.

مثلا تو کارتونا من ربات وحشی🤖 رو خیلی دوست داشتم و تو فیلما بنیان گذار🧑 رو دوست داشتم.

اجرای فن بیان

من دوشنبه تاریخ 1405/5/5 یک اجرا داشتم در حوزه فن بیان که باعث بهتر ارتباط گرفتن میشه.

و فقط من اجرا نداشتم حدودد 50 نفر به غیر من اجرا داشتند و به نظر خودم بهترین اجرا رو من داشتم.

اول یه به نام خدای قشنگ گفتم. و چون شعرم غمگین بودم به نام خدامم غمگین بود.

به نام خدام این بود:

به نام خدایی که در روز های تنهایی نزدیک ترین همدم دل های خسته است.

بعد شعرم رو خوندم:

درین سرای بی کسی کسی به در نمیزند/به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کَنَد/کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار/دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

گُذَرگَهیست پر ستم که اندرو به غیر غم/که یک صلای آشنا به رهگذر نمیزند

دل خراب من دگر خراب تر نمیشود/که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات/برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند

نه سایه دارم و نه بر بیَفکَنَنَندَنَم سزاست/اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند.

تا مطالب بعد منتظر بمانید